درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
از 18، 19 سالگی درست از زمانی که دختردایی همسنم گفت که قراره باباش بابت قبولیش تو دانشگاه براش ماشین بگیره آرزو داشتم برای خودم ماشین داشته باشم. نمی گم در طول سالهایی که کار کردم توانایی خریدش رو نداشتم اما اینقدر سوراخ سمبه بود که مجبور بودم اولویت رو به چیزهای دیگه بدم ... تو این سالها نه پشت ماشین بابا نشستم، نه داداش کوچیکه نه مهربون همسر چون معتقد بودم یکروزی یه جایی بلاخره سوار ماشین خودم می شم ..... تا اینکه امروز بعد اون همه سال به لطف مهربون همسر تو شرایطی صاحب ماشین شدم که دغدغه ام نسبت به اون روزها خیلی خیلی کمتره و می تونم از داشتنش لذت ببرم ... احساس می کنم الان درست تو مناسب ترین زمان به خواسته ی چندین و چند ساله ام رسیدم و نمی دونم چه جوری از کسی که برای شادی و خنده ی من از کوچکترین کاری فروگذار نیست تشکر کنم و با چه واژه هایی بیان کنم که قدردانشم .... از الان شمارش معکوس تا پایان 30 روز آتی شروع شده و احساس می کنم نمی تونم این یکماه رو تحمل کنم چون مدام ساعت رو نگاه می کنم و چرتکه می اندازم تا ببینم چند ساعت از 720 ساعتی که محکوم به تحملش گذشته!!! با صد هزار مَردُم تنهايي
بي صد هزار مَردُم تنهايي
مرگ، را پرواي آن نيست که به انگيزه اي انديشد
زندگي را فرصتي آنقدر نيست که در آينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشک يکي را سنجيده گزين کند
عشق را مجالي نيست حتي آنقدر که بگويد براي چه دوستت مي دارد
خسته از 12 ساعت رو پا بودن و غذای درست و حسابی نخوردن در نتیجه عصبی شدن، به محض دیدنش شروع می کنم به غر زدن که تو دوستم نداری و حاضر نیستی به خاطر خودت که نه، لااقل به خاطر من "ارشد" رو قبول بشی. پشیمونی رو تو تک تک سلولهای چهره اش می بینم و می دونم عمیقا ناراحته که ناراحتم کرده اما از طرفی هم اونقدر ناراحت هستم ازش که با دیدن ناراحتیش از موضعم کوتاه نیام. مدام دستش رو روی پام می کشه که آرومم کنه و من اصرار دارم اینکار رو نکنه و اینقدر ازش دلخورم که در طول راه برگشت به خونه روم رو ازش بر می گردونم و از پنجره بیرون رو نگاه می کنم و خودم رو مشغولِ رفت و آمد رهگذرها و ویترین مغازه دارها .... به طور ناخودآگاهی در حالی که آرنجم رو کیفمه که تا خرخره پر شده با کتابهای جورواجور، در سکوت کامل دستم رو می گذارم زیر چونه ام و با دلی شکسته مرور می کنم چیزهایی رو که به خاطر پیشرفت خودش ازش خواستم به خاطر من انجام بده و نداده و غصه می خورم از اینکه چه راحت با کمی تلاش می تونست مدارج عالیه ای رو داشته باشه که الان نداره .... نتیجه ی همه ی این ها این می شه که تا می رسیم خونه بی هیچ حرفی مظلومانه کتاب و جزوهاش رو پهن زمین می کنه و می شینه سروقتشون و تا دیر وقت مطالعه می کنه و من تو دلم غصه می خورم که چرا 4 روز مونده به کنکور آزاد تازه ناراحتیم رو بهش ابراز کردم که دیگه فرصتی برای جبران زمان از دست داده و کتابهای نخونده اش، نمونده .....
تو راه برگشت از دانشگاه، تو ماشین
هستیم و با سرعت داره رانندگی می کنه که بهش زنگ می زنه و می گه "می
خواستین بیاین منزلمون تا ده دقیقه دیگه می رسیم خونه" ...... هوا رو به
تاریکی و از رادیوی ماشین دعای خوش نوایی پخش می شه. با صدای آروم و
نجواگونه ای می گه "خدایا هر چی خیر و صلاحمونه همون بشه و اگه خیرمون نیست
اول خیرش کن بعد نصیبمون کن" بر می گردم نگاهش کنم که حلقه ی اشکی رو که
تو چشمهاش موج می زنه می بینم و بی هیچ کلامی روم رو بر می گردونم و تو دلم
به این همه زلالیتش غبطه می خورم....... چند ساعت بعد هردومون انگار رو
ابرها هستیم و باورمون نمی شه که ماجرا اونجوری پیش رفت که دلمون می خواست
.... دارم می رم سمتش که صدای فیخ فیخ مماخش رو از تو اتاق کوچیکه می شنوم
می دونم دوست داره تنها باشه چند لحظه ای مکث می کنم ... دلم طاقت نمی یاره
و می رم به آغوشش می کشم و یه کم که سبک شد دوتایی می ریم رو تراس خونه و
هر کدوم تو دل خودمون و به زبون خودمون یه تشکر گنده ازش می کنیم .....
| Design By : Pichak |

